حكيم ابوالقاسم فردوسى

888

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هر انكس كه باداد و روشن دليد * از آميزش يكدگر مگسليد دل آرام داريد بر چار چيز * كزو خوبى و سودمنديست نيز يكى بيم و آزرم و شرم خداى * كه باشد ترا ياور و رهنماى دگر داد دادن تن خويش را * نگه داشتن دامن خويش را بفرمان يزدان دل آراستن * مرا چون تن خويشتن خواستن سديگر كه پيدا كنى راستى * بدور افگنى كژّى و كاستى چهارم كه از راى شاه جهان * نپيچى دلت آشكار و نهان ورا چون تن خويش خواهى به مهر * بفرمان او تازه گردد سپهر دلت بسته دارى به پيمان اوى * روان را نپيچى ز فرمان اوى برو مهر دارى چو بر جان خويش * چو باداد بينى نگهبان خويش غم پادشاهى جهانجوى راست * ز گيتى فزونى سگالد نه كاست گر از كارداران و ز لشكرش * بداند كه رنجست بر كشورش نيازد بداد او جهاندار نيست * برو تاج شاهى سزاوار نيست سيه كرد منشور شاهنشهى * از ان پس نباشد ورا فرّهى چنان دان كه بيدادگر شهريار * بود شير درّنده در مرغزار همان زير دستى كه فرمان شاه * برنج و بكوشش ندارد نگاه بود زندگانيش با درد و رنج * نگردد كهن در سراى سپنج اگر مهترى يابد و بهترى * نيابد بزفتى و كنداورى دل زير دستان ما شاد باد * هم از داد ما گيتى آباد باد [ ستودن خراد اردشير را ] چو بر تخت بنشست شاه اردشير * بشد پيش‌گاهش يكى مرد پير كجا نام آن پير خرّاد بود * زبان و روانش پر از داد بود چنين داد پاسخ كه اى شهريار * انوشه بدى تا بود روزگار هميشه بوى شاد و پيروز بخت * به تو شادمان كشور و تاج و تخت بجايى رسيدى كه مرغ و دده * زنند از پس و پيش تختت رده بزرگ جهان از كران تا كران * سرافراز بر تاجور مهتران كه داند صفت كردن از داد تو * كه داد و بزرگيست بنياد تو همان آفرين در فزايش كنيم * خداى جهان را نيايش كنيم كه ما زنده اندر زمان توايم * بهر كار نيكى گمان توايم خريدار ديدار چهر ترا * همان خوب گفتار و مهر ترا تو ايمن بوى كز تو ما ايمنيم * مبادا كه پيمان تو بشكنيم تو بستى ره بدسگالان ما * ز هند و ز چين و همالان ما پراگنده شد غارت و جنگ و جوش * نيايد همى جوش دشمن به گوش بماناد اين شاه تا جاودان * هميشه سر و كار با موبدان نه كس چون تو دارد ز شاهان خرد * نه انديشه از راى تو بگذرد پى بر فگندى بايران ز داد * كه فرزند ما باشد از داد شاد بجايى رسيدى هم اندر سخن * كه نوشد ز راى تو مرد كهن